ای اسکیزویید ها !!!زن هیستریونیک نگیرین!!!!!!!!!!!

با سلام!!دو شب پشت سر هم کشیک بودم نتونستم اپ کنم!!

1)اولا که یه مریض داریم که با حملات هراس(panic) بستری کردیم .این بیماران و کلا این گروه از بیماران  در موقعیتهای خاصی ,و گاهی هم ناگهانی دچار ترس و اضطراب شدید میشن.مثلا بیماران اگورافوبیا یا بازار هراسی از قرار گرفتن در محیط هایی مثل فروشگاههای بزرگ مترو یا اماکن شلوغ حملات ترس بهشون دست میده یا مثلا social   phobia ها که از قرار گرفتن در جمع برای سخنرانی یا ...دچار اضطراب و تشویش میشوند.یا ترس از ارتفاع یا خون یا....

یکی از این انواع .ترس از محیط های بسته هست مثل اسانسور یا اتاق های که در انها فرد تنها میشه .

استاد جون گفت یه مهندس معتبر با همین ترس از محیط های بسته از کرمان اومده پیشش که توی یک شرکت مسوول مهمی بوده.زن خدمتکار اونجا متوجه میشه که ایشون از محیط های سر بسته میترسه!!خلاصه یه روز که شرکت خلوت بوده شروع میکنه به سر و صدا که این به من نظر سو داره !!!

بگیر و ببند و کار به پلیس میکشه!مهندس بیچاره رو میبرن کلانتری و میگن باید امشب بازداشت بشی تا فردا تکلیفت!!! مشخص بشه!!مهندس هم از ترس اینکه نندازنش تو بازداشتگاه حاضر میشه زنه رو که بچه هم داشته همونجا عقد کنه!!البته با پیگیری های بعدی معلوم میشه زنه کلاهبردار بوده...

2)در ورودی بیمارستان رو سنسوری !!کردن یعنی از این درهای که خودشون باز و بسته میشن!!(اسمش نمیدونم چیه!!)خلاصه یا ما تند را میریم یا اون کند باز و بسته میشه چون هر روز صبح نزدیکه با کله بریم توش!!!

3)دو تا اختلال شخصیت شایع داریم!!یکی"هیستریونیک" یا به فارسی "نمایشی" که همیشه دوست دارن در مرکز توجه باشن.ابراز احساسات زیاد دارن و کلا به قول ما کارهاشون پررنگ هست !که البته  توی خانمها هم زیادتره!!

یکی دیگه افراد" اسکیزوویید" هستن که میلی به ارتباطات صمیمی ندارن تو خودشونن.سرد و بی اعتنا هستن از کارهای معدودی لذت میبرن و....معمولا هم تو شغلهایی هستن که تماس کمی با دیگران دارن مثلا ریاضیدان منجم  یا کارمند بایگانی!!(شست چی!!)

تا حالا چند تا خانم هیستریونیک داشتیم که شوهرهای اسکیزویید داشتن و متاسفانه اغلب هم دارای روابط extra marital  یا خارج از ازدواج بودن.....بعدا راجع به این موضوع بیشتر میگم...

4)فردا میخوان ازمون(یعنی از ما!!azemoon!!!) امتحان osce (آسکی!!)بگیرن!!همین و دیگر هیچ!!


وقتی یک روانپزشک دلش میگیرد!!

1)امروز رفتم توی facebook . کلا اهل ایمیل و یاهو و ... نبودم هیچوقت.

عکس بچه های راهنمایی و دبیرستان رو دیدم.یه دفعه نوستالژیک شدم!!یاد دوران خوب راهنمایی و دبیرستان افتادم.مدرسه ما رشته تجربی نداشت.تا سوم همه ریاضی بودیم چهارم 12 تامون رفتیم تجربی.

یه دفعه کل اون دوران اومده تو ذهنم.مدیرمون .دبیرها و بچه ها.خیلی خاطرات خوبی از اون دوره دارم.بچه ها رو اد کردم.خیلی دوست دارم ببینمشون.......

2)دوستهای خواهرم خونمون بودن.واسشون ژله درست کرده بودن.رفتم خونه دیدم واسه من نیست!!خواهرم گفت دوستش یه کم دلدرد و..داره ما هم گفتیم چیزی نباید بخوره!!مخصوصا ژله !!بعدش هم ژله را نوش جان کردیم!!نمیدونم چرا یاد سوگند پزشکی و وجدان و ...افتادم!!بیخیال بابا!!!!

3)اقای درودچی ۵۲ ساله هست.معلم بازنشسته.خانمش ۱ سال هست یه بیماری صعب العلاج داره.داروش تو ایران گیر نمیاد.اخیرا داروخانه "الف" این دارو رو اورده .ولی قیمتش گرونه.اگه همسر اقای درود چی دارو رو نخوره میمیره...

سوال:ایا اقای درودچی اجازه داره دارو رو بدزده؟اگه اینکارو کرد و شما قاضی بودید چی میکنید؟

پ.ن:دیشب یکی از بچه های دبیرستان رو پیدا کردم.شریف فیزیک خوند.ازدواج کرده تا نصفه شب خونشون بودیم.جاتون خالی....

اورژانسی!!!!!!!

۱)و اما مهمترین حادثه این چند روز اخیر!!سرما خوردگی اینجانب بود!!!

مدتی که پزشک خانواده بودم توی ساعات غیر اداری فقط بیمارهای اورژانس رو میدیدیم.ولی هر شب اعصاب خردی داشتیم با همراه مریضهایی که بیمارشون اورژانسی نبود و توقع داشتن مریضشونو ببینیم.بعضی وقتها هم کلک میزدن!مثلا میگفتن مریضمون نفسش تنگ شده میرفتیم میدیدیم سرما خورده !!یا.....

ما هم اسامی بیماریهای اورژانس رو نوشتیم زدیم به بورد درمانگاه:ناراحتی قلبی.مار گزیدگی.درد کلیه و....

بدینوسیله ضمن عذرخواهی و حلالیت طلبی از کلیه اهالی محترم ان روستا!!سرما خوردگی را نیز جز بیماریهای اورژانسی اعلام میداریم!!!!    

۲)یه خانمی داریم تو بخش که شوهرش طلاقش داده هیچکی رو هم نداره ولی اراده قوی داره و به خودش خیلی متکی است...

استاد  گفت ما هیچ وقت نباید نا امید بشیم و یه داستان واسمون تعریف کرد که اگه قبلا هم شنیدین بازم اموزنده هست...

پیرمرد و پیرزنی با پسرشان در یکی از ایالات امریکا زندگی میکردن .پسر بر اثر کاری به زندان میافتد و مادر نیز پس از چندی از دنیا میرود...

پیرمرد در روزی از روزهای پاییز به ملاقات پسر میرود و میگوید خیلی تنها شده ام همیشه در این فصل با کمک تو و مادرت مزرعه را شخم میزدیم و سیب زمینی میکاشتیم .اما حالا تنها هستم و...

پسر چند روز بعد نامه ای به پدر مینویسد و ذکر میکند ناراحت نباش من در زیر خاکهای مزرعه چندین اسلحه پنهان کرده ام انها را بفروش و...

روز بعد ماموران FBI به مزرعه میریزند و همه جا را جهت یافتن اسلحه زیر و رو میکنند اما چیزی نمی یابند  .پسر نامه ای به پدر مینویسد و میگوید:پدر جان مزرعه شخم زده شد حالا برو و سیب زمینی ها را بکار....هیچ وقت ناامید نباش !یا راهی بیاب یا راهی بساز!!!

 

وصیت نامه!

1)اصلا اصرار نکنید!ما دیگر به اخر خط رسیده ایم!

با این نویسنده ای که ماباشیم و ان خواننده ای که شما باشید معلوم است کار به همین جا میکشد دیگر!!

باید هم قصد خودکشی به سر مان بزند!

چرا؟

اخر مگر دلیلی میماند!!

ما امدیم از خودمان یک حرکت ژورنالیستی!!(چه با کلاس!) در کنیم که با این کامنتها کارمان به اینجا رسید!!

ماجرا چیست!!؟؟

نمیزنین که!!؟؟نه؟

ماجرا این است که هاجر همان هاجر بود!!یعنی مارلنه ای در کار نبود!!

ما وقتی کامنت های پست اولی را دیدیم به سر مبارکمان! زد که یک ماجرایی را شبیه سازی کنیم که مثلا همین دیدی که ما به یک افغانی داریم اگر یک خارجی به ما داشته باشد ما چه فکری میکنیم!!اخر پست قبلی هم به نوعی اشاره کردیم که این کار عمدی است!!!اما کو گوش شنوا!!

و اما کامنتها !!!:

"سوتی بدی بود ها."!!     "خواستین همون بار اول حواستون رو جمع کنین و اطلاعات غلط به ملت ندین"   و "عیب نداره اشتباه پیش میاد.مهم جسارت گفتنشه.که شما داری"!!!!

البته بازهم منتظر کامنتهای زیبایتان هستیم!!!!

2)نمی دانم ما چه علاقه ای به"!" داریم که نصف پست ها را میگیرد!!

3)گراند راند چیست!!؟؟

ماجرا از این قرار است که روزهای 3 شنبه ساعت 10 صبح کلیه اساتید. همه رزیدنتها .اکسترن ها . روانشناسها و هر ادمی که پایش به بخش روانپزشکی رسیده!! در سالن کنفرانس جمع میشوند و رزیدنت محترم!! (که ما باشیم!!)بیمار جالبی که از قبل مشخص شده باشه رو میاره و باهاش مصاحبه میکنه .بعد هم استادها مریض رو سوال پیچ میکنن و اخرهم بحث و ....

هر هفته مسوول گراند راند یکی از استادهاست که مریض رو مشخص میکنه.ما هفته پیش چهار شنبه خدمت استاد محترم رفتیم و گفتیم بیمار هفته دیگه کی هست و کجاست که بریم زودتر ببینیمش!!استاد محترم فرمودن! هنوز مشخص نکردم!!بعد میگم شنبه هم همینطور و تا دیروز!!.........

خلاصه اخرش گفتن به بیمار گفتم همون روز صبح ساعت 9 بیاد همونجا ببینش!ما هم گفتیم چشم!!!

امروز 9 صبح رفتیم دیدیم مریضه نیومده!!شد 9 و ربع رفتیم به استاد گفتیم هنوز نیومده که!!حالا کیس چی هست؟!!

استاد هم گفتن عجله نکن!!خودت باهاش صحبت میکنی میفهمی!!!

شد 9:35 بچه ها گفتن خوب گراند راند این هفته پرید!!ما هم خوشحال !!!که منشی دفتر بخش گفت استاد گفتن یه مریض دیگه بیارین!!ما هم بدو اینور بدو اونور دنبال مریض!!

یه پسره رو از درمونگاه روزانه که همونجا بود اوردیم!!خلاصه هر چی ازش میپرسیدیم پرت و پلا میگفت!!پرونده هم نداشت! ما هم داشتیم از عصبانیت .....

یه دفعه9:50 اومدن گفتن همون مریض اصلی اومده!!

خلاصه در عرض 10 دقیقه داشتیم یه اطلاعاتی ازش میگرفتیم که دیدیم ملت همینجور دارن میان تو سالن کنفرانس.!!

خلاصه یک اینتر ویو!!!!!(interview!!) کردیم اساسی!!!!

البته خدا را شکر خوب بود و جان به سلامت بدر بردیم!!!استاد جان سرویس بغل هم چشمکی زد و گفت خوب بود!!

4)نمره امتحان هم زدن که تو سال یکی ها از بقیه بهتر شدیم!!

5)هیچی!!!هر چی شماره زدم باید بخونی؟کار زندگی نداری مگه!!!؟

دروغ گفتیم!!!!!!!!

1)اقا شرمنده!!!

اصلا روم به دیوار!!نمیخواستیم اینجور شود!!

من نبودم!!دستم بود!!!تقصیر....!!

حالا زدن نداره که الان درستش میکنم خوب!!

یه جای خالی که این حرفها رو نداره!!

ماجرا چیه؟!!

اخه این هاجر قصه قبلی ما رو با یه مریض دیگه قاطی کردیم!!!!!چطور؟

حقیقت اینه که هاجر خانوم پدرش ایرانیه!!!مادرش هم آلمانیه!!

اونها تو استان "براندربورگ" در کشور المان زندگی میکردن .توی یکی از شهر های کوچیک نزدیک مرکز استان یا "پوتسدام".

اما هاجر که اسم المانیش "مارلنه" هست به خاطر اینکه نشناسنش میره پوتسدام و بقیه ماجرا رو که میدونین با یه پسر آلمانی که توی شعبه "گوگل" کار میکرده آشنا میشه و.........

غیر از اسم و ملیت هاجر یا مارلنه بقیه درست بود به جون خودم!حالا یادم نمیاد چرا اینها رو اشتباه نوشتم!!

حالا با این مفروضات دوباره گزینه یک رو بخونید!!و نظرتون رو راجع به هاجر بنویسین.هاجر با پدرش اومده ایران و هنوزم تو بخش بستریه.البته حالش خیلی بهتره.........

2)دیروز فاطمه رو مرخص کردیم که با تشخیص دو قطبی بستری شده بود نزدیک 50 روز تو بخش بود.پدرش از ادمای پولدار شهرمونه.امروز واسم 3-4 کیلو گوشت اورده بودن!!الان که اومدم خونه مامانم میگه عجب بخش خوبی!!!

پریشب که کشیک بودم یکی از مریضها که تو پست مسواک نزن دربارش نوشته بودم.به زور یه کیک صبحانه بهم داد .هر چی گفتم اینجا بهمون صبحانه میدن بازم گفت دوست دارم اینو ازم بگیرین!!شیرینی این کیک سیصد تومنی اندازه این چند کیلو گوشت بود واسم

3)ژورنال کلاب شنبه یکی از اعضای کانون نویسندگان که مترجم کتاب "راز فال ورق" یوستین گودر یا همون نویسنده "دنیای سوفی" بود واسمون سخنرانی کرد که خیلی جالب بود.استاد جونها!!!دوباره نزدیک بود همدیگه رو بزنن!!!ما هم اون وسط به هم چشمک میزدیم و میخندیدیم!!

4)دوشنبه بهم گفتن گراند راند سه شنبه با منه!!ما هم نزدیک بود سکته ناقص کنیم!!اخه معمولا از یه هفته قبل باید یه مریض پیدا کنیم با استاد جونی که مسوول اون روز گراند راند هست هماهنگ کنیم و...تا 11 شب گیر بودم اخرش هم از سرمون پرید!!خدا را شکر !!!ولی هفته دیگه باید اولین گراند راند رو که با بچه های سال یکی هستافتتاح کنم !!به خیر بگذره....

5)البته اون اشتباه هم یکم عمدی بودا!!!ولی از ما نشنیده بگیرین!!